نسیم عشق

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت ... باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

و من ...

"تو" را ...

مثل لذت تمام شدن مشق شب های کودکی ...

دوست دارم ...

 

 

پ.ن: و باز هم ماه مهر عطر  ِ تو رو دارد ...

+نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۳۱ساعت٦:۳٥ ‎ب.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

HM-20139621410787822151419699382.9595.jpg (500×587)

+نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٧ساعت۱۱:٠٥ ‎ب.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

 

ای "عشق" چه در شرح تو جز "عشق" بگوییم ...

در ساده ترین شکلی و پیچیده ترینی ...

+نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢٠ساعت۱٠:٢٧ ‎ب.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

جایی که "عشق" باشد ...

آنجا خطر نباشد ...

+نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٢٦ساعت۱٢:۱٤ ‎ق.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

من آوازم که میروم به سینه ی قبیله ای ...
نه، به پرواز چشم من نمانده خواب پیله ای ...

 سبز دریچه شو بکن زیان زرد پرده را ...
به شعر شاخه می رسد خیال خام ریشه ها ...

"من" و "تو" وارث خورشید و ماهیم ...
"من" و "تو" نغمه ای بی اشتباهیم ...
تا زمینی می چرخد تا هوا هواست ...
"من" و "تو" در جنونی سر به راهیم ...

+نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۱٤ساعت۱٠:۱٥ ‎ق.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

بهار روی دست هایم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حوالی رویاهایم پر کشیدی ...

آغوش از بهار لبریز شد و دل از "عشق" ...

 

د.ن: "تو" می مانی ...

+نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۳۱ساعت۱۱:٠۳ ‎ق.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

پر می کشم از پنجره ی خواب "تو" تا "تو" ...

هر شب من و دیدار در این پنجره با "تو" ...

 از خستگی روز همین خواب پر از راز ...

کافی ست مرا، ای همه ی خواسته ها "تو" ...

 دیشب من و "تو" بسته ی این خاک نبودیم ...

من یکسره آتش، همه ذرات هوا "تو" ...

 بیدارم اگر دغدغه ی روز نمی کرد ...

با آتش مان سوخته بودی همه را "تو" ...

 پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم ...

ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا - "تو" ...

 آزادگی و شیفتگی، مرز ندارد ...

حتی شده ای از خودت آزاد و رها "تو" ...

.

.

.

 یعنی همه جا "تو"، همه جا "تو"،همه جا "تو" ...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٦ساعت۱٠:۳۸ ‎ق.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

گر به مسجد روم ابروی "تو" محراب منست ...
ور به آتشکده زلف "تو"  چلیپا دارم ...

با "تو"ام یک نفس از هشت بهشت اولیتر ...
من که امروز چنینم غم فردا دارم ...

نرگس خویشتنم خوان که به معنی ز "تو"ام ...
که به صورت نسب از آدم و حوا دارم ...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٤ساعت۱٢:٥٠ ‎ب.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

دو استکان بنشین، رفع خستگی خوب است ...

دوباره در دلم، انگار چای دم کردند ...

چای با طعم "عشق" ...

 

 د.ن: "تو" می مانی ...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٢٧ساعت۱۱:٢٩ ‎ق.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

قاصد ز برم رفت که آرد خبر از "یار" ...

باز آمد و اکنون خبر از خویش ندارد ...

 

د.ن: "تو" می مانی ...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٢٠ساعت۱٠:٢٥ ‎ق.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

گر چه نرگس نگرانست به باغ ...

از چمن نرگس تر را چه خبر ...

گفت چونی و دل تو چونست ...

از دل، این خسته جگر را چه خبر ...

 کم کن این ناله، که کس واقف نیست ...

ز آه ِ عشاق، سحر را چه خبر ...

 

د.ن 1: صد هزاران آدمی را ره نبرد ... مردم آن نرگس جادوی "تو" ...

د.ن 2: "تو" می مانی ...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۸ساعت٢:٤٥ ‎ب.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

امشب ز مستی ام هوس نوش می کنم ...

مستم ز عطر "نرگس" و جادوش می کنم ...

خود در بساط خویش ندارم خبر، ولی ...

در سحر چشم "او"ست که می نوش می کنم ...

م . س

 

د.ن: "تو" می مانی ...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢٢ساعت۱۱:٥٢ ‎ق.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

تو باشی ...

من باشم ...

کوهستان نرگسی ...

عطر نرگس ...

عطر عاشقی ...

"حضور" ...

"عشق" ...

"احد"

.

.

.

د.ن: "تو" می مانی ...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۱٥ساعت۱٠:۱۳ ‎ق.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

فصل نرگس از راه رسیده است ...

زیبا و روح نواز ...

عطر نرگس انتخاب می کنی ...

به او گل نرگس هدیه می کنی ...

نرگس زینت بخش زندگی تان می شود ...

گویی نرگس در وجودت جاری باشد ... 

آمیخته با روح و دل و جانت ...

...

د.ن: "تو" می مانی ...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۸ساعت۱:٤٦ ‎ب.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

یادت هست ...

می گفتی ...

زمستان که شود ...

میزهای کافه ام را با گل نرگس می آرایم ...

فضای شهر  از عطر نرگس آکنده و سرشار است ...

آری تا عطر نرگس هست ...

زنده گی باید کرد ...

 ...

د.ن: "تو" می مانی  ...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٢٦ساعت٩:٤٢ ‎ق.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

 عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده ...

بازگردد یا بماند ...

چیست فرمان شما ؟؟؟

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٠ساعت٩:٤۳ ‎ق.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

ای زیباترین و با شکوه ترین موهبت الهی ...

ای عشق ...

ای والاترین بها و بهانه ی هستی ...

ای عشق ...

ای اول و ای آخر ...

ای عشق ...

ای ظاهر و ای باطن ...

ای عشق ...

 ای عشق ...

 ای عشق ...

 ...

د.ن:  "تو" می مانی ...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱٩ساعت۱٠:٠٩ ‎ق.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

در جهان بال و پر خویش گشودن آموز ...

که پریدن نتوان با پر و بال دگران ...

 

د.ن: "تو" می مانی ...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢۸ساعت۱۱:۳۸ ‎ق.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

پاییز ...

برگ ریز ...

بارون ِ مهر ...

و

یاد " تـــو " ...

 

د.ن: "تو" می مانی ...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱ساعت۳:٥٤ ‎ب.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

دیر زمانیست شب نشینیم ...

من ...

دیوان حافظ ...

فنجان چای ...

و

یاد " تـــو " ...

 

د.ن: "تو" می مانی  ...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۸ساعت۱٠:٠٠ ‎ق.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٢ساعت۱۱:٢۳ ‎ق.ظتوسط ناشناس | نظرات ()

آینه

وقتی قرار است آیینه باشی باید آیینه باشی، صاف و زلال ...

زنگارها را بزدا ...

غبارها را پاک کن ...

آیینه را صیقل ده ...

حالا عکس "حضرت دوست" افتاده توی قاب دلت ...

هر چه صاف تر و زلال تر ... شبیه تر ...

هر چه خالی تر و خالص تر ... متجلی تر ...

حس دلنشین و آرامش بخش خلیفه اللهی ...

 

د.ن 1: چشم دل بگشا و نور جان ببین ... آیینه کن جان، رخ جانان ببین ... "حضرت عطار"

د.ن 2: روی جانان طلبی آیینه را قابل ساز ... ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی ...  "حضرت حافظ"

د.ن 3: میهمانی "حضرت دوست" فرصت نابیست برای آیینه تر شدن ...

د.ن 4: "تو" می مانی ...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢ساعت۱٠:٠۱ ‎ق.ظتوسط ناشناس | نظرات ()