نسیم عشق

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت ... باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

 رفتم به طبیب و گفتم از دردِ نهان

گفتا: ز غیر دوست بر بند زبان

گفتم که: غذا؟ گفت: همین خونِ جگر

گفتم: پرهیز ؟ گفت: از هر دو جهان

ابوسعید ابوالخیر 

د.ن:

دارم می آیم میهمانی اما ....

دلم ریش  ِ ریش است .... جگرم خون ِ خون است ....

می بینی،  اشک هایم افاقه نمی کند .....

تو ببار ... مستمر ببار ... تا ابد ببار .... ببار ....

من می مانم و تو ..... تو می مانی و من .....

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت٩:٢٧ ‎ق.ظتوسط ناشناس | نظرات ()