نسیم عشق

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت ... باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

 گفتم بدوم تا  "تو"، همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه، گویم گله ها را

چون آیینه پیش "تو" نشستم که ببینی

در من اثر ِ سخت ترین زلزله ها را

پُر نقش تر از فرش ِ دلم، بافته ای نیست

از بس که گره زد به گره، حوصله ها را

ما تلخی ِ "نه" گفتنمان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از این پس، بله ها را

بگذار ببینیم بر این جُغد ِ نشسته

یکبار دگر، پَر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق ِ من، از عقل مَیندیش

بگذار که "دل" حل بکند، مسئله ها را

 (محمدعلی بهمنی)

د.ن 1: تنها "تو" ، دل را رها نمی کنی  ....

د.ن 2: تنها "تو" ، دل را می فهمی ....

د.ن 3: من می مانم و تو ..... تو می مانی و من .....

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت٢:٥٤ ‎ب.ظتوسط ناشناس | نظرات ()