نسیم عشق

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت ... باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

بیا دستِ قشنگِ مهربانت را عصایی کن که برخیزم ...

و شورانگیز و شاد آلود به دامانِ شقایق ها بیاویزم ...

بدزدم تیشه ی فرهادِ عاشق را و بی پروا چنان رعدی ...

بنای سنگی غم را فرو ریزم ...

 بسازم کلبه ی عشقی میانِ باغ فرداها و ...

حافظ وار بر بام ِ فلک طرحی دگر از عشق اندازم ...

و نقش دیگری ریزم ...

بیا وا کن لبانم را به تکرار ِ سرودِ عشق ...

که من آن مرغ ِ غمگین ِ شب آویزم ...

 

د.ن 1:  مرا در بیکران دنیای تنهایان، رهایم "تو" نخواهی کرد ...

د.ن 2: نشود فاش ِ کسی، آنچه میان من و "تو" ست ...

 د. ن 3: من می مانم و "تو" ...  "تو"  می مانی و من ...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٠ساعت۱:٤٩ ‎ب.ظتوسط ناشناس | نظرات ()