نسیم عشق

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت ... باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

 

 روزگار عجیبیست ...

این روزها ...

انگار آدم ها به دست هم پیر می شوند ...

نه به پای هم ...

 

د.ن 1: دردا و حسرتا که بجز بار  ِ غم نماند ... با ما به یادگاری از آن روزگار  ِ ما ...

د.ن 2: اطرافیان می گویند خوش به سعادتت که اینقدر مشهد مقدس مشرف می شوی ... غافل از آنکه ما خود را به اجبار و اصرار به حضرت سلطان (ع) تحمیل می نماییم  ... با وجود این تفاسیر روز عرفه میهمان تحمیلی ایشان خواهم بود و دعاگو ... انشاالله ...

د.ن 3: من می مانم و "تو" ... "تو" می مانی و من ...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱ساعت۱٢:۱٦ ‎ب.ظتوسط ناشناس | نظرات ()