نسیم عشق

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت ... باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

 

الهی چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است

و

چگونه سخن بگویم که خرد مدهوش و بیهوش است

ا لهی ما همه بیچاره ایم و تنها تو چاره ای

و

ما همه هیچکاره ایم و تنها تو کاره ای

الهی اگر گلم یا خارم از آنِ بوستان یارم

الهی چون تو حاضری چه جویم و چون تو ناظری چه گویم؟

الهی به سوی تو آمدم بحق خودت مرا به من بر مگردان

الهی آن خواهم که هیچ نخواهم

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤ساعت۱۱:٤۸ ‎ق.ظتوسط ناشناس | نظرات ()