نسیم عشق

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت ... باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

به نام او

بغض در گلویم مانده و تاب فریاد ندارم

لیک باور کن بند بند وجودم

در جوش و خروش است و فریاد

فریاد بر سر آنان که

نام انسان را فقط و فقط یدک می کشند....

نه حرمتی برای انسان قائل هستند

نه حرمتی برای ارزش های انسانی

نه حرمتی برای خالق انسان ها

نه حرمتی برای خالق ارزش های انسانی

آخر اینان خود را ابتدا و انتهای هر چیز می پندارند

و مسلط بر همه چیز و همه جا و همه کس و ...

خالق را کجا می شناسند

این از خدا بی خبران

وای از این همه شقاوت و بدبختی

چگونه دلتان آمد (لیک گر دلی در کار باشد)

کلام الهی را نادیده بگیرید

کلامی که

 کلمه کلمه اش

جمله جمله اش

و سطر سطرش

سراسر نور است و عزیز است و راهنماست

هنوز در گوشه ی ذهن مشوشم مانده که

بزرگی می فرمود:

هر گاه تو می خواهی با خدا صحبت کنی

نماز بخوان

و هر گاه دلت هوای آن کرد

 که خدا آری خود خدا

با تو صحبت کند

قرآن بخوان

بازهم زیرلب زمزمه می کنم

عجب صبری خدا دارد ....

عجب صبری خدا دارد ....

و به خود دلداری می دهم که

خودش چه زیبا فرمود:

إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ

یا حق


موجی کوچک از دریایی مواج و طوفانی (به دعوت ترلان عزیز)

من نیز از همه ی دوستانی که به نسیم رحمت قدم می گذارند به ویژه کلام شیرین، ره مولا، خاطره، رقص گلها، طلبه جوان، کهف حصین، کربلایی ١١٠ و ... دعوت می نمایم تا به این امواج بپیوندند.

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٧ساعت٩:٢٠ ‎ق.ظتوسط ناشناس | نظرات ()