نسیم عشق

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت ... باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

تا حالا توی زندگی یه جایی قرار گرفتی که ....

نه راه پس داشته باشی و نه راه پیش ....

یا حتی این احساس رو داشتی که تک و تنها ....

لبه ی یک پرتگاه ایستاده باشی ....

لحظات عمر داره جلوی چشمام از دستم می ره ...

می دونم یکی اون بالا داره نگام می کنه ....

ولی من همچنان مات و مبهوت همون جا ایستادم و

نمی تونم قدم از قدم بردارم ....

البته بهتر می دونم که فقط داره نگاه می کنه و دیگر هیچ ....

شاید می خواد سقوط  منو  ببینه .....

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٦ساعت٢:٤٩ ‎ب.ظتوسط ناشناس | نظرات ()