نسیم عشق

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت ... باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

دلم تنگ است
دلم می سوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری،
نه بیداری،
نه دستی از سر یاری
مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری
تمام عمر بستیم و شکستیم
به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ
نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهود تکراریست دنیا
چه رنجی از محبت ها کشیدیم
برهنه پا به تیغستان دویدیم
نگاه آشنا در این همه چشم
ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم
سبکباران ساحل ها ندیدند به دوش خستگان باریست دنیا
مرا در اوج حسرت ها رها کرد،عجب یار وفاداریست دنیا!
عجب آشفته بازاری ست دنیا
عجب بیهوده تکراری ست دنیا
میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواری ست دنیا
عجب خواب پریشانی ست دنیا
عجب یار وفاداریست دنیا!
عجب دریای طوفانی ست دنیا...

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٤ساعت۸:٥٢ ‎ق.ظتوسط ناشناس | نظرات ()