تو نیامدی ...

همه آمدند و رفتند .......

همه آمدند و دل داری دادند و رفتند ......

همه آمدند و هم دردی کردند و رفتند ......

همه آمدند و سر سلامتی دادند و رفتند ......

همه آمدند و سفارشی کردند و رفتند ......

همه آمدند و دعایی کردند و رفتند ......

همه آمدند و فراموش کردند و رفتند ......

همه آمدند و رفتند ......

اما تو نیامدی  ......

ببخش، نمی گویم نیامدی ....... آمدی ......

اصلاً آمدن و رفتن چیست ...... همیشه بوده و هستی ......

لیک خودت بهتر می دانی من بی چاره کجای راه و کجای کارم .......

قدر دوری و گرفتاریم به قدر بی تابی های این روزها و شب هایم است ......

پس برایم یک نشان و ردی به یادگار بگذار ....

تا بدانم که آمدی و رفتی .......

یا شاید بفهم که آمدی تا برای همیشه بمانی ......

دیر است ........ دیر است ..... دیر است .......

تعجیل کن ...... تعجیل کن ....... تعجیل کن .....

/ 4 نظر / 12 بازدید
مقداد

سلام عليكم رسول خدا صل الله عليه و آله فرمودند: همانا خداي متعال، با برابري و دادگري اش، آسايش و شادابي را در خشنودي و يقين و غم واندوه را در خشم قرار داد. (كنزالعمال،ج٣،ص١٦٠،ح٥٩٦١) التماس دعا ياعلي[گل]

فاطمه جهانبازنژاد

يا مقلب القلوب والأبصار. ثبت قلبي علي دينك يه سلام با حال و هواي فروردين بهترين شادباش‌هاي سپيد و صورتي بهاري تقديم شما

سید فرهاد

سلام و عرض ادب خدمت شما دوست گرامی و بزرگوار[گل]

كربلايي

سلام اي نگاهت خيره بر چشمان گندم زارها چشمهايت خسته از سنگيني ديوارها لخت مي ماند زمين بي دستت اي ادريس من! مشت مي كوبد كسي بر گونه هاي خيس من بادها پاهاي من را تا زمستان مي برند موش هاي كور مويم را به دندان مي برند ابرهاي دل به طوفا ن داده را حس مي كنم زير سم اسب ها من جاده را حس مي كنم بادها در گوش هاي دشت هوهو مي كنند مي رسي از راه خود را با تو خوشبو مي كنند در نگاهت يك سبد رنگين كمان داري هنوز مرسي از راه، بوي آسمان داري هنوز شانه هاي جاده گيسوي تو را حس كرده اند اسب هاي تركمن بوي تو را حس كرده اند خواب مي بينم كه چشمان زمين خون آمده آفتاب از پلك چشمان تو بيرون آمده با خودش تكليف اين آواره روشن مي شود باز مي گردي زمين يكباره روشن مي شود مي رسد روزي كه در پاي تو پرپر مي شود در ميان دست هايت يك كبوتر مي شوم من براي ديدنت ديوانگي ها مي كنم بال هايم را فقط پيش شما وا مي كنم مرد طوفان خيز من بال و پرت را باز كن شهر تاريك است، چشم ديگرت را باز كن از ميان شانه هايم مارها را پس بزن قد علم كن، لشگر ديوارها را پس بزن هفته ها آبستن دردند، پس كي مي رسي؟ جمعه هايت رنده ام كردند، پس كي مي