آیینه ...

آینه

وقتی قرار است آیینه باشی باید آیینه باشی، صاف و زلال ...

زنگارها را بزدا ...

غبارها را پاک کن ...

آیینه را صیقل ده ...

حالا عکس "حضرت دوست" افتاده توی قاب دلت ...

هر چه صاف تر و زلال تر ... شبیه تر ...

هر چه خالی تر و خالص تر ... متجلی تر ...

حس دلنشین و آرامش بخش خلیفه اللهی ...

 

د.ن 1: چشم دل بگشا و نور جان ببین ... آیینه کن جان، رخ جانان ببین ... "حضرت عطار"

د.ن 2: روی جانان طلبی آیینه را قابل ساز ... ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی ...  "حضرت حافظ"

د.ن 3: میهمانی "حضرت دوست" فرصت نابیست برای آیینه تر شدن ...

د.ن 4: "تو" می مانی ...

/ 13 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهرزاد قصه گو

لبخند بزنید.شما مسئول حل همه مشکلات دنیا نیستید. زیاد فکر نکنید.اشکالی ندارد که جواب بعضی چیز ها را ندانیم. انچه دیگران در مورد شما فکر میکنند به شما ارتباطی ندارد. گذشت زمان تقریبا داروی هر دردی است.به زمان کمی فرصت دهید. با گذشته خود کنار بیایید تا حال امروز شما را خراب نکند. +سلامـ وبلاگم رو عوض کردم به دلایلی خوشحالم باز به جمعتون برگشتم[رویا][گل][تایید]

شهرزاد قصه گو

زندگی چیست؟ زندگی فرصت خندیدن دل، زندگی گریه شوق ، از پی وصلت عشق، زندگی بارقه نور امید، در پی یافتن راه شفا،به مریضی که جوابش دادند، زندگی لحظه دیدار دو دوست،بعد یک عمر فراق، زندگی آینه پاکیهاست، زندگی آشتی شب پره هاست. +سلامـ[هورا] http://zane-ruye-bam.persianblog.ir/ ادرس وب جدیدمه اینجا بیا دیگه به اون قبلی نمیرم[گل]

ویولون

میگذرد... همه چیزش ، یک روز میشود که تمام شده ، آن روز به عقب سرت نگاه میکنی ، و حیف میگویی از جاهایی که بی ارزش بود و بالا پائین پریدی ، از خانه ای که زود خراب شد وبه خاطرش خاطرت مکدر شد،و چیزهای دیگری را از یادت برد... حیفت می آید از عشقی که باید خرج میکردی و محافظه کاری کردی .. وقتی حجاب به کنار میرود و معشوقت را میبینی که او هم عاشقت بود و منتظر تو بود.... وقتی حجاب کنار برود و ببینی پشت حرفی که زد میخاست نازش را بکشی و تو نازش را ندیدی و دفاع کردی و زدی و له اش کردی.... حیفت می آید از دنیای بزرگی که ندیدی و غرق در بافته های شیطان شدی و به دشمنی پرداختی تا زمان از تو گرفته شد.... دنیای بزرگ و زیبای دشمنانت که شیطان به تو بد نشانش داده بود تا نبینی و حظ نکنی.......! حیفت می آید از شادی ای که باید میکردی و به خاطر دیگران نکردی ... از عشق ... از خدا..... از زندگی....

ویولون

لبخند بزن به زندگی...! لبخند بزن به نسیمی که مدام نوازشت می کند . و به بلبلانی که با حس وشوقی وصف ناپذیر برایت ترانه ای عاشقانه سر می دهند. لبخند بزن به دیروزی که خوش بود و به امروزی که زیباست و به فردایی که رویایی خواهد بود. لبخند بزن به آسمانی که برای لطافت زمین زیر پایش، اشک شوق جاری می سازد. لبخند بزن به شقایق ها، نیلوفر های آبی و نرگس ها….. لبخند بزن به تمام گلهای عالم که از زمینی سخت می رویند و جهان را زیبا میسازند. لبخند بزن به خدایی که با نعمتهایش، لبخند را میهمان لبهایت می کند. +سلامـ[گل]

ویولون

اوقات خوش آטּ بوכ ڪـہ با دوست بـہ سر رفت، باقی همـہ بی‌حاصلی و بی‌ خبرے بوכ... +حافظ

ویولون

بہ خانہ بر نگرכ. هیچ چاﮮ כاغے روﮮ هیچ میزﮮ منتظرت نیست و هیچ ڪس نیست ڪہ از تو بپرسد چہ خبر؟ بہ خانہ بر نگرכ. هیچ چشمے پشت پنجره اﮮ نگرانت نیست. כیر ڪنے یا نہ، زنگ بزنے یا تمام روز تلفنت خاموش باشـכ، فرقے نمےڪنـכ. تنهایے یعنے همیـטּ روزنامہ هاﮮ روﮮ میز و عطر غذایے ڪہ هیچ وقت כر خانہ نمےپیچـכ. گاهے هم چاﮮ כاغت را مے نوشے و כر پاسخ ڪسے ڪہ مـכام مےپرسـכ چہ خبر، سرﮮ تڪاטּ مےכهے اما تلفنت مـכام زنگ مےزنـכ و با یڪ نفس عمیق تمام عطر غذا را כر ریہ هایت جا مےכهے امــا باز همـ تنهایے آنقدر تنهایے ڪہ خوכت را گاهے כر ڪوچہ پس ڪوچہ هاﮮ بےכلیل گم مےڪنے تا تنها تر از آنچہ بوכﮮ تمام شهر را بہ כنبال خوכت بگرכﮮ. نگرכ... چیزﮮ پیـכا نمےڪنے…فقط بیا و بنشیـטּ… لحظہ اﮮ כرنگ ڪـטּ… من از تو تنها ترم و نمےכانم این عقربہ ها امشب چقـכر بہ مـטּ فرصت مےدهنـכ تا روی گرכ و غبار آینہ با نوڪ انگشتم بنویسم: تنهایےام را با تو قسمت مےڪنم سهم ڪمےنیست گسترכه تر از عالم تنهایےمـטּ، عالمےنیست... +سلامـ[رویا]

ویولون

چه ساده قلبمان را دو دستی چسبیدیم که مبادا کسی آن را بدزدد و عاشقمان کند غافل از اینکه برای عاشق کردنمان عقلمان را می دزدند ... حالا ما ماندیم و قلبی که اندیشیدن بلد نیست..

ویولون

به آسمان آبی که می‌نگرم روحم جانی تازه می‌گیرد، گویی دوباره متولد می‌شوم. می‌دانم آسمان زندگیمان همیشه صاف نیست؛ گاهی آن‌قدر دلتنگیم که باران سیل‌آسای اشکهایمان می‌تواند دنیا را دگرگون سازد، ولی خدا نور امید را در میان تپش‌های ناآرام قلبهایمان زنده نگه می‌دارد تا از ادامۀ راه خسته نشویم. هیچ به شباهت انسان‌ها با آسمان دقت کردی؟! آسمان وقتی ابریست می‌تواند سرسبزی به درختان هدیه کند، ما هم زمانی که دردی را از عمق وجود حس کنیم گویی همین درد مشترک دلهای ما را به یکدیگر نزدیک می‌کند و سرآغاز حرکتی نو در پهنۀ هستی می‌شود. مدتی است در جهان هر کس سرگرم کار خویش است؛ دیگر کسی حال دل دیگری را نمی‌پرسد؛ کوچۀ انسانیت خلوت است؛ مهربانی‌ها رنگ باخته؛ دیگر حرف‌های صادقانه خریدار ندارد، اما تو در گذرگاه پرهیاهوی زندگی، انسانیت را به من بیاموز و مراقب سلامتی قلبت باش. به آسمان پرستاره بنگر که چگونه در اوج تاریکی می‌درخشد، تو هم از دردهایت پلی به سوی روشنایی بساز؛ شاید همین گردش تلخ و شیرین روزگار، به تو مجالی برای اندیشیدنی متفاوت در پدیدۀ هستی را دهد و پنجرۀ جدیدی از معرفت کردگار را به رویت بگشاید تا شگفتی‌های آفرینش را

ویولون

اگر کسی احساست را نفهمید مهم نیست سرت را بالا بگیر و لبخند بزن فهمیدن احساس کار هر آدمی نیست ! احمد شاملو