خسته ی روزگار ...

 

به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال ،‌ ز روزگار خسته ام

دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
من از عذاب کوه بغض به کوله بار خسته ام

همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام

 

 د.ن 1: به گمانم دیگر دیشب اصل دردم را فهمیدی .....

د.ن 2: من می مانم و تو ..... تو می مانی و من .....

د.ن 3: می بینی، دیگر قلبم در قفس سینه نمی گنجد  .....

/ 1 نظر / 7 بازدید
هفت وادی

چقدر ابر داره دلتون .. : ) گریه کردن هم روی شانه های "او" چه صفایی داره