قافله ی عُمر ...

پایت که به سرازیری عُمر باز می شود ...

خیلی چیزها عوض می شود ...

برخی مفاهیم رنگ می بازد ...

برخی مفاهیم رنگ می گیرد ...

نیم نگاهی به راه ِ آمده داری ...

تمام نگاهی به راه  ِ پیش رو ...

متاسفم ...

چرایش را فقط  "تو" می دانی ...

 

د.ن 1: ای دل غافل مباش خفته در این مرحله ... طبل قیامت زدند، خیز که شد غافله ...

د.ن 2: ارباب، صدای قدمت می آید ... هنگامه ی اوج ِ ماتمت می آید ...

د.ن 3: امامِ رئوف، ممنون که هنگام عوض کردنِ پرچم ِ سبزِ  ُگنبد طلایت با پرچمِ سیاهِ ماه ِ ماتم ِ آل الله
(اول محرم الحرام) میهمان نمودی ... انشاالله ...

د.ن 4: من می مانم و "تو" ... "تو" می مانی و من ...

/ 2 نظر / 13 بازدید
قطره

سلام پايم كه به سرازيري عمر باز شد يادم آمد اينطور وقت ها حسرت ها منتظرند كه بيايند و جاي انگيزه ها و اميدها را بگيرند يادم آمد كه عمر به آن معنا كه مي شناسمش تنها ظرف زماني ست محدود كه با مخيله كوته نگر من تعريف مي شود بعدتر دانستم كه عمر اين نيست كه دارد مي گذرد و برايم حسرت ميگذارد بعدتر فهميدم كه عمر دست خداست! يعني تا بخواهد و بخواهم مي توانم راه پيش رويم را بهتر از راه پشت سر بسازم و هموار كنم... راه پيش رويتان غرق اميد و انگيزه و نشاط... ....... توفيق داريد الحمدلله...دعايمان كنيد

عليزاده

سلام ديروز يك آمديم اين طرف‌ها ولي خب ظاهرا پرشين بلاگ روي خوش نشان نمي‌دهد به بلاگفايي‌ها :) يكي از رفقا ديروز در صفحه فيس‌بوك‌ش نوشته بود: 15 آبان/ نیمه پاییز/ ورود به این دنیا ورود به 33 سالگی تا این جا مسیر سختی بود اما هرگز به سخت جانی خود این گمان نبود خواستن آنچه که نمی‌شود و شدن آنچه که نمیخواهی تناقض عجیبیه ....شادی و غم